اثر انگشتی از جنس عشق
اثر انگشتی از جنس عشق
پدر من، دانشگاه کوچک من، قبل از آنکه الفبای زندگی را تمام کنم، این دنیا را ترک کرد. خاطرهای از حضورش ندارم، اما احساس میکنم بزرگترین درس او را در خون خود دارم و هر روز آن را زندگی میکنم: «عشق ورزیدن، حتی در غیاب».
من از پدرم یاد نگرفتم که چگونه دوچرخه سواری کنم یا خط فارسی را خوش بنویسم. از او یاد گرفتم که عشق میتواند ریشههایی عمیقتر از حافظه داشته باشد. میتوانی کسی را «ندیده» دوست داشته باشی و این عشق، مانند قطبنمایی درونی، مسیرت را روشن کند. او به من آموخت که ارتباط میتواند فراتر از جسم و زمان باشد.
امروز، در زندگی شخصیام، این درس را چگونه زندگی میکنم؟
منوفاداری به احساسی خالص را تمرین میکنم. من عمیقاً عشق میورزم، حتی اگر تضمینی برای همیشه بودن نباشد. من قدر لحظهها را میدانم، چون از کودکی یاد گرفتهام که هیچ چیزی بدیهی نیست. در روابطم سعی میکنم اثری ماندگار از محبت به جا بگذارم، اثری که شاید روزی تنها چیزی باشد که از من به یاد میماند؛ درست مثل اثری که او روی قلبم گذاشت.
پدر آسمانی من، تو را زیستن برای من، به معنای تبدیل آن عشق انتزاعی به مهربانیِ عینی است: مهربانی با مادرم که قهرمان تنهای زندگیام بود، با دوستانم، و با غریبهها. تو درس داد که عشق، یک فعل است، نه یک خاطره. و من هر روز این فعل را انجام میدهم.
#اثرانگشت_بابا برای من، حسی است که هرگز لمسش نکردم، اما هرگز رهایش نکردم.














